بی خیال تنهایی...!!!
من شوق پروازم اگر بال و پرم باشی من شوق پروازم اگر بال و پرم باشی... هرچه بود یکتا پرست و بنده خوب خدا شد شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!! ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غزق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند سلام به تمام دوستان که از وبلاگ ما دیدن کردن ...دورا دور در جریان وبلاگ بودم شرمندام که اوضاع وب اینطوری بود من 3 تا مشکل بود که مانع من شده بود که بیام : 1-پسورده ایمیل و blogfa را فراموش کرده بودم 2-در تاریخ 1390/18/3 موفق شدم که بیام ...بعضی ها نظراتی دادن که تشکر میکنم که به فکره خودشون نیستن و اول حال ما را می پرسن (قابل توجه کسانی که خرداد تولد دوبارشون بود ) 3-وبلاگه ما کسیف بود قالبشم فرسوده بود قالب را که عوض کردم.... تازه همه چیز به هم ریخت .و من وارد فصل امتحانات شدم که دیگه وقت اینکارا نداشتم ...راستشا بخوایی حوصله هم نداشتم ... ....خلاصه به هر جهت ببخشید ... پسرها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن
... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از این بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش دخترها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي خداوندا .... می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از برکنی از فراق تو مرا صد آه است از تو غافل نیستم ای دوست خدا آگاه است گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسیله ای نیست
فقط اسمی به جا مانده از آنچه
بودم و هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود
کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه
راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان
کردم که هم دردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
فکر
مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست
شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش
مي شد در عاشقي هم توبه کرد عشق و محبت از ديدگاه ملاصدرا ملا صدرا عشق را دو قسم كرده است: یكی عشق حقیقی و دیگر عشق مجازی وعلت این مسأله به مراتب عشق و محبت در تفکر صدرالمتألهین
برمی گردد. از نظر او عشق حقیقی محبت به خدا و صفات و افعال اوست. او
میگوید چون ذات حقتعالی بالفعل جامع جمیع كمالات است احق است كه معشوق و مطلوب و مقصود كل و مطلق باشد. عشق مجازی خود دوگونه است. عشق نفسانی و عشق حیوانی هر که دایم نیست ناپروای عشق او چه داند قیمت سودای عشق عشق را جانی بباید بیقرار در میان فتنه سر غوغای عشق جمله چون امروز در خود ماندهاند کس چه داند قیمت فردای عشق دیدهای کو تا ببیند صد هزار واله و سرگشته در صحرای عشق بس سر گردنکشان کاندر جهان پست شد چون خاک زیرپای عشق در جهان شوریدگان هستند و نیست هر که او شوریده شد شیدای عشق چون که نیست از عشق جانت را خبر کی بود هرگز تو را پروای عشق عاشقان دانند قدر عشق دوست تو چه دانی چون نهای دانای عشق چشم دل آخر زمانی باز کن تا عجایب بینی از دریا عشق در نشیب نیستی آرام گیر تا برآرندت به سر بالای عشق خیز ای عطار و جان ایثار کن زانکه در عالم تویی مولای عشق «گفت کز چنگ من به ناله رود// باد برخستگان ِ عشق درود// عاشق آن شد که خستگی دارد// به درستی شکستگی دارد// عشق پوشیده چند دارم چند// عاشقم، عاشقم به بانگ بلند// مستی و عاشقیم برد ز دست// صبر ناید ز هیچ عاشق مست// گرچه برجان عاشقان خواریست// توبه در عاشقی گنه کاریست// عشق با توبه آشنا نبود// توبه در عاشقی روا نبود// عاشق آن به که جان کند تسلیم// عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم» گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی / با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
خوش آمد گل و زان خوشتر نباشد که در دستت بجز ساغر نباشد زمان خوشدلی دریاب و دُریاب که دایم در صدف گوهر نباشد غنیمت دان و می خور در گلستان که گل تا هفته ی دیگر نباشد عجب راهی ست راه عشق کانجا کسی سر بر کُنَد کش سر نباشد ایا پر لعل کرده جامِ زرین ببخشا بر کسی کش زر نباشد بیا ای شیخ و از خمخانه ی ما شرابی خور که در کوثر نباشد بشوی اوراق اگر همدرس مایی که درس عشق در دفتر نباشد زمن بنیوش و دل در شاهدی بند که حسنش بسته ی زیور نباشد شرابی بی خمارم بخش یا رب که با وی هیچ دردِ سر نباشد بنام ایزد بتی سیمین تنم هست که در بتخانه ی آزر نباشد کسی گیرد خطا بر نظمِ حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد من از جان بنده ی سلطان اویسم اگرچه یادش از چاکر نباشد به تاجِ عالم آرایش که خورشید چنین زیبنده ی افسر نباشد من تنهـــــــــا تورا
دوست دارم ای بهتـرینم اگر می دانی در این
جهان كسی هست كه با دیدنش رنگ رخسارت
تغییر می كند وصدای قلبت آبرویت را
به تاراج میبرد ، مهم نیست كه او مال
تو باشد ، مهم این است كه فقط
باشد : زندگی كند ، نفس بكشد و لذّت ببرد . شب دو دلداده در آن کوچه ی
تنـــــــــــــگ
گاهگاهی
بیادت غزلی
میخوانم
تا نگویی که دلم غافل از آن عهدو
وفاست
خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند معلم بچه ها را
به لب چشمه ای برد به تک تک آنها یک لیوان آب و مشتی نمک داد و خواست نمک
را داخل لیوان هایشان بریزند و بعد آب لیوان را بنوشند. بچه ها با هورت
کشیدن اولین جرعه آب هر کدام عکس العملی نشان دادند و در انتها هم همگی به
این نتیجه رسیدند که آب داخل لیوان به دلیل شوری قابل نوشیدن نیست. معلم که قصد داشت نکته آموزنده ای را به دانش
آموزانش تفهیم کند رو به آنها کرد و گفت : بچه ها ! نمک مثل مشکلات و
دغدغه های زندگی است زمانی که ظرفیت تحمل و بردباری شما پایین و کم و مثل
آب لیوان محدود باشد پایین بودن ظرفیت موجب غلبه مشکلات بر شما می شود اما
اگر آستانه ظرفیت و تحمل خود را مثل چشمه بزرگ و زلال کنید مشکلات زندگی
هرگز نمی تواند بر شما غلبه کند. کوچه بد نیست تاریک باشد حال پادزهر درد اینست بیدردی بی مرگی درد در خفا از کوچه ای با شرم میرفت آهسته تو چي فكر كردي خيال كردي من عاشق مي مونم از ماورای یک احساس قشنگ تپش های قلب تو را می شنوم... چه زیباست از پشت این نقاب هزار رنگ حس دل تنگی تو را بوییدن... تو را می بینم و می جویم که همچون یک باران بهاری بر دل پاییزی من می باری و سیراب می کنی درختان دلم را که بارور می شوند و شکوفه می دهند در بهار دل و میوه می دهند در تابستان گرم وجود تو... چه معصو مانه است عشقی که تو دیده ای را فهمیدن... به ذهنم هم نمی آمد که روزی میشوی هم حس تنهایی های من... من و تو از تراوش یک چشمه ایم...چشمه ای پر از قطرات ناب تنهایی... همان حس مشترک... ماه ها و سال ها قاب خالی دل را با عکس دو چشم پر کردم...چشم هایی آسمانی گله می کرد ز
مجنون
لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی حیف از آن
رابطه
انسانی
که چنین شد که خودت میدانی عشق وقتی بشود دات
کامی
حاصلش
نیست به جز ناکامی بهرت ایمیلی
زدم
پیشترک جای سابجکت نوشتم به درک به درک گر دل
من غمگین
است
به درک گر غم من سنگین است به درک رابطه گر خورده
ترک
قطع آنهم به جهنم به درک آنقدر دلخور
از این
ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم مرگ لیلی،نت
و مت را ول
کن همه
را جای okکنسل کن Ofکن کامپیوتر
را
جانم
یار من باش و ببین من onام اگرت حرفی و
پیغامی
هست
روی کاغذ بنویسی با دست نامه یک حالت
دیگر
دارد
خط تو لطف مکرر دارد کرد رپلای به لیلی
مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون باشه فردا
تلفن خواهم
کرد هرچه
گفتی من همان خواهم کرد زودتر پیش تو
خواهم
آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد راست گفتی تو عزیزم
لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی نامه ای پست نمودم
بهرت
به امیدی که سرآید قهرت جسمی
شکسته و روحی پر از خراش عاشق نمی شوم دلواپسم نباش دستانی
از تهی پاهانی از ورم فکر مرا نکن امروز بهترم حال
مرا نپرس چیزی مهم که نیست این دل شکستگی اقرار بی کسیست در
گیر من نشو همدم نمی شوم حوا مرا ببخش آدم نمی شوم درگیر
عادتم سرگرم خود شدن در مرز یک سقوط دیگر نه تو نه من شکل
خودم شدم تلخ و بدون رحم در انتهای خویش حال مرا بفهم شکلی
شبیه خود با چشم گریه سوز باور نمی کنم آیینه را هنوز از
پشت این سکوت از این نقاب و نقش حال مرا بفهم جرم مرا ببخش امروز بهترم حوا بیا ببین دلتنگ من مباش من مرده
ام همین ما كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم. ما گريه مي
كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند. و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان
گريه نمي كنند. اين حقيقت زندگي است . قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن فراموش نكن شايد سالها بعد در گذر جاده ها بي تفاوت از كنار هم بگذريم و بگوييم: آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود بيا با پاك ترين سلام عشق آشتي كنيم بيا با بنفشه هاي لب جوي آشتي كنيم بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده كنيم حالا که تموم شد توهم داری می
ری
مبادا که دست کسی رو بگیری خدایا نگام کن درست توچه وقتی
پرازاشکم اما می خندم به سختی گلو مو رها کن تو ای هق هق من
می مردم برا اون نبود عا شق من مبادا که عشقم تو قلبش بمیره
می ترسم که دست کسی رو بگیره بگین کاری این بار ازم برنیومد
بگین کم آوردم یا صبرم سر اومد بگین باز بیاد وبه قلبم بشینه
بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه تو احساس من رو چه راحت ربودی
اگر من شکستم مفصر تو بوذی مگرمن رو درحد مردن ندیدی
تو دلخور نبودی چرا دل بریدی دلم رو و شب رو تو تنهایی صد
کرد
بگین که تموم دعاهاش اثر کرد بگین اونودست خدامون سپردم
مقصرنبودم ولی پا شو خوردم بگین خیلی وقته که صبرم سر اومد
بگین کاری کرده که دادم در اومد بگین خیس اشکه همه تارو پودم
بگین تا بدونه مقصر نبودم راستی الان عزیز من سرت رو
شونه ی کیه صدای خنده های تو الان تو خونه
ی کیه روزهای خوب زندگیم تمومشون صرف
تو شد می گفتی راهمون جداست آخرشم
حرف تو شد...
شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود !
شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم زمزمه ی هر عابری شود !
شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد !
شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم !
شاید آنی نباشم که در رویا ها درجستجوی آن باشی !
ولی هرکه هستم !
هرچه هستم !
بیش از خود تو را دوست دارم

چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد
دیروز به چشمان تو گفتم که برو
امروز دلم بهانه ات می گیرد

یک سینه آوازم اگر شور و شرم باشی
تو روح شعری، دوست دارم از تو بنویسم
تا لابلای برگ های دفترم باشی
روز ازل گم کرده بودم نیمه ی خود را
شاید همان گم کرده – نیم دیگرم – باشی
تقویم عمرم صفحه صفحه سردی ِ دی بود
با مهربانی آمدی شـهـریـورم باشی !
این روبه پایان را سرآغازی ست عشق تو
با من بمان، بگذار عشق آخرم باشی
همراهی ام کن تا مگر از خاک برخیزم
از دل تنگ سیه بخت عاقبت او هم جدا شد
حال دیگر قلب من تنهای تنها مانده است
همدم شبهای غربت دست بدامان دعا شد
من دگر یاری نخواهم من دگرعشقی نجویم
کینه ای بر دل ندارم چون غمش از من سوا شد
دیگر از ان قلب عاشق ذره ای بر جا نمانده
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

ازنین سفر تنها سهم من از چشمان تو بود.دیشب فانوس زندگیم به امید روی تو روشنایی می بخشید و امشب بی تو در گذرگاه خفته است.اکنون زمان کوچ پرستو ها و نزدیک شدن غروب بر بام شهر است و من باز آخرین قطرات اشکم را روشنایی ستاره های یادت میکنم و نهال عشق را در گلدان خالی زندگیم می کارم تا در نبود تو خزان و تنهایی او را از پای در نیاورد.چشم در چشم غروب با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی من افتم که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی...خداحافظت

و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني
چطور انتظار داري کسي ديگهاي برات راز نگهداره
هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد
تنهايي من نارنجيست
آري،زندگي قفسي است از آهن و سرب
رنجشي است كه در آن خواب نيست
در حياط خانه ي ما حوضيست
در كنار حوض هم
اطلسي ها مرده اند
گل ها پژمرده اند
عشق ها پوچيده اند
چشم هايم تاريكي و شب را بهترديده اند
آسمان تاريك ،تاريك است
قلب من غمگين،غمگين است
سالها ماندم در آغوش عذاب
زندگي سخت است،عشق بي حد وحساب


اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا ....
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است .....

گفتمش بهرم بکش تصویر مردان خدا / در بیابان تک درختی یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن / عکس یک خنجر ز پشت سر ، پی مولا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش / عکس حیدر را کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن / در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت و مظلومی و محنت بکش / فکر کرد و چار قبر خاکی از طاها کشید
گفتمش ایثار و رنج و صبر و ایمان را بکش / گریه کرد ، آهی کشید و زینب کبری کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ؟ / عکس مهدی را کشید و واقعاً زیبا کشید
گفتمش تصویر کن تصویری از روی حسین / گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید !
اگر می خواهی کسی را بزرگ کنی ، پیوسته از او به دشمنی یاد کن . ارد بزرگ
سعادت دیگران ، بخشی مهم از خوشبختی ماست. رنان
با مردمان نیک معاشرت کن تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی. ژرژ هربرت
آنکه در بیراهه قدم بر می دارد آرمان و هدف خویش را گم کرده است . ارد بزرگ

![]()
مانده در ظلمت
دهلیز خمـــــــــــوش![]()
اختران دوخته
برمنظره چشــــــــم![]()
ماه بر بام
سراپاشده گـــوش![]()
در میان بود به
هنگــــــام وداع![]()
گفتو گویی به
سکــــــــوت و به نگاه![]()
دیده ی عاشق و
لعـــــــــــل لــــــــــب یار![]()
دل معشوقه و
غوغــــــــــــای گــــــــــــــــــــناه![]()
عقل رو کرد به
تاریکــــــــــــی هــــــــــــــــــــــا![]()
عشق همچون گل مهتاب
شکــــــــــفت![]()
عاشق تشنه لب بوسه
طلــــــــــب![]()
هم چنان شرح تمنا
میگـــــــفت![]()
سینه برسینه ی
معشوق فشرد![]()
بوسه ای زان لب
شــیرین بربـــــــــــود![]()
دختر از شرم سر
انداخت به زیــــــــــــــــــــر![]()
ناز می کرد
ولـــــــــــــــــی راضـی بــــــــــــــــــــود![]()
اولین
بوســـــــــه ی جـــــــــان پرور عشـــــــــــــق![]()
لذت انگـــــــــیز
تر از شهد و شــــــــــــــــــراب![]()
لاجرم تشنه ی
صحــــــــــــــتـرای فراق![]()
به یکی بوسه نگردد
سیـــــــراب![]()
نوبت بوسه ی دوم که
رســــــید![]()
دخترک دست تمنا
برداشـــــــــــــــــــت![]()
عاشـــــــــق تشنه
که این ناز بدیــــــــــــــــــــد![]()
بوسه را بر لب
معشـــــــــــــــــــوق گذاشــــــــــــــــت
خوب من . با همه خوبان حساب تو جداست
معلم
از بچه ها خواست تا یک مشت نمک در آب چشمه بریزند و بعد از آب آن بنوشند.
بچه ها کاری را که معلم گفته بود انجام دادند و با احتیاط بیشتری آب را
چشیده و دیدند به راحتی قابل آشامیدن است.
تا نباشد کوچه بی معنیست
درد بد نیست بی درد باشد
تانباشد درد بی معنیست
کوچه از ازل نبود بیابان بود کوه بود دشت بود شاید عصر یخبندان بود
حال کوچه اینست سرد و بی روح در میانش جوی خون جوی نامردی
درد از ازل بود تا ابد هست تا هستی هست ، درد هست
راستی کوچه و درد
درمیان دارند رازها با هم
ناگهان دستان نامردی گلوی درد را بفشرد
دستها ی درد لرزید زندگی خشکید بر دستان آن نامرد
انکه میدانست رازها دارند درد و آن کوچه
کوچه را بغضی سترگ از پا به سر بگرفت
درد رفت و بی درد شد کوچه...
آه ماند و افسوس یک کوچه...
من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم
واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي كنم
راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم
من شكايت تو رو به كي كنم ؟ برم كجا ؟
به جون خودت قسم نه ، به خدات خسته شدم
چه قدر ببخشمت من ديگه چيزي ندارم
به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم
روزي صد تا غم و غصه توي قلبم مي ذاري
منم آدمم از اين درد و بلات خسته شدم
انقدر واست مي ميرم واسه من تب مي كني ؟
حق دارم از اين دل بي اعتنات خسته شدم
تو خودت منو نخواستي ، من گناهي ندارم
از دس اون چشاي دور از وفات خسته شدم
شعر و اينجوري نوشتم كسي با خبر نشه
مثلا من از تو...P... و خاطره هات خسته شدم

عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.
مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و در حال دعا هستي خدا
ان جاست دعايم كن كه من تنهاترين تنها نمانم
كاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا كه روزي معشوق از دست نرود
ميداني كه خاصيت عشق اين است زماني كه دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان
ميشويد
نميدانم چه رازيست
بذار خيال كنم تو دلتنگيات
غروب كه مي شه ياد من مي افتي
تو مالك تمام احساسم هستي
تمام عشقم
تمام احساس ناب دست نخورده ام
كه حاضر نيستم،
حتي ذره اي از آن را
با هيچكس تقسيم كنم
با هيچكس
جز تو .
نه ،
احساسم را با تو تقسيم نميكنم بلكه
آن را به تو تقديم ميكنم
تمام احساسم را
تمام عشقم را
| Design By : Pichak |




